رفتی و با خود نگفتی زار می ماند مرا
در فراقت دیده ای خونبار می ماند مرا
در میان مردمی که با وفا بیگانه اند
انتظاری بس مصیبت بار می ماند مرا
خوب می دانستی از عشق تو من دیوانه ام
بی تو جسمی ناخوش و بیمار می ماند مرا
گفته ای ای نازنین وادار گشتی بر سفر
زین میان اما نگفتی دار می ماند مرا
هر کسی گم گشته دارد با خیالش زنده است
یک تصور از تو هم دشوار می ماند مرا
شاد باید کرد بر چشم انتظاران روح و جان
بی تو قلبی مرده و افگار می ماند مرا
عسکری می میرد از این غم که رویت را ندید
گر نیایی ماندنی غم بار می ماند مرا

منبع : یا صاحب الزمانرفتی و با خود نگفتی زار می ماند مرا
برچسب ها : ماند ,نگفتی ,ماند مرادر